برای من، یافتن «مون بزرگ» اتفاقی بود. بعد از مرگ ناگهانی مهدی سحابی در یک کتابفروشی دیدمش. خواندنش ابتدا دشوار بود. هیچ چیز دربارهاش نمیدانستم، جز سرگذشت نویسنده که ابتدای کتاب چاپ شده بود و عملاً بر تمام کتاب سایه افکنده بود - این اتفاق هفته بعد در مورد «حباب شیشه» تکرار شد. از نیمه که گذشتم آرزو میکردم هیچوقت تمام نشود. کمتر نویسندهای دیدهام که جرأت داشته باشد خواننده را در چنین فضای یخ زدهای محبوس کند. فقط کسی که تا انتها پیش برود پاداش تحمل چنین شکنجهای را به تمامی خواهد گرفت. مون بزرگ تجربهای فراموش نشدنی است.

کتاب را که خواندم خواستم چیزی بنویسم. وقتی نشد به ترجمه این نوشته جذاب از توبیاس هیل، شاعر، داستاننویس و منتقد انگلیسی اکتفا کردم. در ایران هم این کتاب قدرنادیده و فراموششده بر جای مانده. تعجبی هم ندارد.
وقتی جوان بودیم
توبیاس هیل
برخی کتابهای خاص، مثل "مون بزرگ"، چیزهای زیادی دربارۀ یک کتابفروشی میتوانند به شما بگویند. کتابفروشیهای بد این کتاب را ندارند، حتی اسمش را هم نشنیدهاند و نمیتوانند لابلای کتابهایشان آن را پیدا کنند – این رمان زندگی راحتی نداشته. در این چند دهه، گاهی نامش "محدودۀ گمشده" بوده، گاه "سرگردانان"، گاه "پایان جوانی" و البته عنوان اصلی فرانسویاش: "مون بزرگ". نویسندهاش را گاه با اسم مستعارآلن - فورینه مییابیم، گاه بدون خط فاصله [آلن فورنیه] و حتی در یک سایت اینترنتی نام فورنیه را به انگلیسی ترجمه کردهاند که شده: "آلن بیکر".
با این همه، کتابفروشیهای خوب یک نسخه از آن دارند. معمولاً فقط یکی، کهنه و خاک گرفته. فروشندگان اغلب هر ده یا بیست سال یکبار نسخۀ تازهای سفارش میدهند. اخیراً من هم یکی خریدم که 13 سال در فروشگاه مانده بود. اما مسئله فقط این نیست: آن دسته از کتابفروشها که مون بزرگ را در قفسه میگذارند بیش از آنکه در پی تجارت باشند، عاشق کتابند. سخن کوتاه: اگر شما عاشق کتاب هستید، باید کتابی مثل مون بزرگ را دم دست داشته باشید و اگر با مردم دربارۀ آن گفتوگو میکنید حتماً این نکتۀ جذاب را یادآور شوید که: "نه فقط خیلیها این کتاب را خواندهاند، بلکه هنوز هم خیلیها آن را میخوانند". اما اینکه چطور گیرش آوردهاند به راز میماند. ممکن است مثل من آن را در قفسۀ کتابهای خوشخوان یافته باشند. داشتن نامی خوشآهنگ هم برای بعضی کتابها سبب موفقیت میشود، اما مون بزرگ از این موهبت بیبهره است - تلفظ نامش شبیه پچپچۀ چینیهاست. اما نویسندگان همچنان به آن توجه نشان میدهند و مثل بسیاری از رمانهای مدرن، ردپای آن را در آثار دیگران میتوان یافت و با وجود فقدان نام یکسان و اشتباهات ترجمه هنوز یکی از تأثیرگزارترین رمانهای قرن بیستم است.
هانری آلبن فورنیه در سال 1886 در "شاپل دانژیون" واقع در سولونی فرانسه متولد شد و در سن 27 سالگی در نبرد "موز" کشته شد. او فرزند مدیر مدرسهای روستایی بود و یک نمایشنامه و یک رمان دیگر تا پیش از آغاز جنگ نوشت، اما شهرت او تماماً به این تنها اثر داستانی کامل او منحصر میشود که تا آستانه کسب جایزه گنکور هم پیش رفت.
مون بزرگ رمانی است که همه از نویسندهای جوان انتظار دارند: بسیار جدی - تقریباً هیچ جملۀ بامزهای از کتاب به یاد ندارم- کمی ناهمگون، سرگردان میان لحن به شدت احساساتی و قطعات روایی سرد، که آشکارا به خود - زندگینامه میماند. راوی رمان، «فرانسوا سورل»، پسر مدیر مدرسهای روستایی است، تماشاگری عادی (در واقع خود نویسنده) که زیر نفوذ قهرمان فورنیه، شاگرد مدرسهای پرجذبه به نام «آگوستین مون» قرار میگیرد. فورینه از عناصر خود-زندگینامهای آشکارتری در پرداخت شخصیت «ایوون دوگاله» بهره میگیرد. همان کسی که وقتی مون اشتباهاً به قصر اسرارآمیز میافتد تصادفاً با او ملاقات میکند. مون به یاری فرانسوا میکوشد بار دیگر ایوون و محدودۀ گمشده را بیابد. فورنیه نیز در پاریس، دختری به نام «ایوون» را تصادفاً دیده بود و او را تا خانهاش دنبال کرده بود. دقیقاً یکسال بعد از آن وسوسۀ آغازین، او درست به همان خیابان رفت و به انتظار ایوون نشست، اما "او نخواهد آمد". فورنیه به نزدیکترین دوستش نوشته است: "حتی اگر بیاید دیگر آن دختر سابق نخواهد بود".
مون بزرگ کاملاً با چنین روح جوانانهای نوشته شده است. با صداقتی قلبی و فقدان رندانگی، که حتی بیست سال بعد از مرگ فورنیه هم ممکن نبود، چه رسد به امروز. بهترین چیز دربارۀ او، که در نقطۀ عطف زندگی و زمانهاش مینوشت، این است که بگوییم «استاد نوستالژی» بود. قدرت نوشتههای او در انتقال حال و هوا به مخاطب از طریق فریبندگی وهمآلود، افزایش اثر جنسیت و وقوف بر «فقدان جبرانناپذیر» نهفته است. این احساسی است که شما در بسیاری از آثار معاصر مییابید: «مجوس» جان فاولز، «تاریخچه سری» دانا ترات، «ساحل» الکس گارلند و «سرگذشت پرندۀ تیزپرواز» هاروکی موراکامی (از آثار متقدم احتمالاً «انتظارات بزرگ» دیکنز چنین تأثیری بر شما خواهد گذاشت).
این رمان را باید بیابید، حتی اگر مجبور شوید تمام کتابفروشیهای شهر را زیر و رو کنید.
گاردین، 16 اوت 2003


