چهرۀ مترجم
دیروز در شهر کتاب نشستی با عنوان «دنیای جین آستین» و با حضور رضا رضایی مترجم آثار او برگزار شد. پس از مدتها تحریم این گونه نشستها (که از لحاظ مبادی نظری و نتایج عملی بی شباهت به تحریم انتخابات نزد قشر فرهیختهای از مردم ایران نبود) رفتم و حضور داشتم.
***
بیش از همه میخواستم احترامی گذاشته باشم به رضا رضایی، که اگرچه نمیشناسماش اما با آثارش آشنا هستم و بیشتر آنها را خواندهام و لذت بردهام. تک عکسی و مصاحبهای از او را پیش از این دیده بودم اما میخواستم بیشتر بدانم (به هر حال کنجکاوی درباره مترجمان در من بیشتر از کنجکاوی درباره دخترها به عمل میانجامد). به حق مأیوس هم نشدم.
به گمان من، او در کنار کاوه میرعباسی، فرزانه طاهری، حسن مرتضوی و چند تن دیگر از بهترینهای نسل دوم مترجمان معاصرند که «استاندارد» ترجمه میکنند. شاید از نثر و لحن دریابندری و حبیبی، یا فخامت و دقت نجفی و یونسی در کار آنها کمتر اثری بیابیم اما نباید فراموش کرد که این مقتضای زمانه است. رضایی دیروز (و بار دیگر) تأکید کرد که به هنگام ترجمه به مخاطبی مشخص فکر میکرده و این دغدغه را داشته که «او» زبان ترجمه را بفهمد و کتاب را «بخواند». اظهاراتی که اعتراض یک مترجم شناخته شده و محافظهکار قدیمی را در پی داشت.
***
بی شک کار رضا رضایی بیهمتاست. سابقه نداشته مترجمی به تنهایی به نویسندهای در حدود عظمت و اعتبار آستین بیاویزد و تمام آثار او را ترجمه کند (رضایی گفت که ترجمه آخرین رمان اواخر امسال به پایان میرسد.) این حد از حوصله برای من اعجابآور است، بویژه آنکه دو رمان آخر آستین گمنامتر از آن هستند که به ترجمه بیرزند و در دنیای انگلیسی زبان هم از چندان شهرتی برخوردار نیستند. این «به پایان آوردن ِ» رضایی احترامی مضاعف میطلبد.
***
جین آستین یکی از نوابغ داستاننویسی و جزء چند غول کلاسیکی است که هنوز در شمارگان بالا خوانده میشود و دربارهاش بحث میشود و فیلم و سریال و نمایش از آثارش تهیه میکنند. به بیان دیگر او هم نزد خواننده عامی محبوب است و هم نزد محقق و روشنفکر. اما از این اعتبار در کشور ما (طبیعتاً) خبری نیست. آستین برای خواننده عامی ایرانی زیادی سنگین است و برای روشنفکر و خواننده جدی ما زیادی سبک. اما واقعاً چرا؟ ایراد از آستین است یا طاعون فرهنگی غریبی که به جان ما افتاده؟
همه میدانیم که «کتاب خواندن» از عادتهای طبقه متوسط ایرانی نیست. (طبقهای که بزرگترین مخاطب ادبیات در جهان است.) به عبارتی ژست «کتاب خواندن» برسازنده هویت کارمند و معلم و دانشجو و خرده بازاری نیست. بی آنکه سال تا سال کتابی ورق بزند اموراتش میگذرد و هیچگونه خلأ یا احساس نیازی پیدا نمیشود.
خواننده جدی و روشنفکر ما هم پیش از آنکه نطفه ببندد، آخر و عاقبتش معلوم است و حتی خط سیرش مشخص. او (بی حرف پیش) سراغ بوف کور میرود. کامو، کافکا و سارتر در پله بعد منتظرند. گریزی به مارکز و کوندرا هم البته جزء ابزار کار است. بعد گشتی در حال و هوای «خویشتن خویش» و «عرفون ایروونی» و دیگر از همه چیز بینیاز. در این مقطع گوهینامه استادی به ثبت رسیده و مراتب طی شده و دیگر خواندن را باید کنار گذاشت، چرا که استغناء بحمدالله حاصل آمده است. پس از این باید نوشت. ژست «نوشتن» اینگونه برسازنده هویت خواننده فرهیخته ما میشود.
نتیجه هر دو رویکرد تا حدودی مشخص است. ما امروز بیش از آنکه خواننده آثار ادبی داشته باشیم، داستاننویس جوان، شاعر باآینده، رماننویس پستمدرن، غزلسرای سورئال، نمایشنامهنویس آبزورد و... داریم. این نسل (که من اصلاً به حضور آنها بدبین نیستم) سالانه تعداد زیادی رمان و داستان و شعر و نمایشنامه تولید میکنند، که اگر ننویسند و چاپ نکنند هم به جایی بر نمیخورد.
رضا سیدحسینی جایی گفته که آخرین چاپ «سرخ و سیاه» استندال (با ترجمه خوب مرحوم عبدالله توکل) در تیراژ دو هزار نسخه چهار سال است که روی دست ناشر باد کرده و نسخههایش فروش نرفته. گلایه بهجایی است، آن هم وقتی ببینیم که در همین مدت دو هزار داستاننویس جدید و جوان و نوجوان سبز شدهاند که یا اسم استندال را نشنیدهاند، یا معتقدند که اگر سرخ و سیاه را نخوانند چیزی از دست ندادهاند.
اما جین آستین. تنها میتوان امیدوار بود که خواننده عامی آستینی بالا بزند.
***
دیروز دکتر خزاعی فر هم حرفهایی درباره ترجمه زد. از جمله در این باره که ترجمه آفرینشی به زبان تازه است و باید دید کلمات در زبان انگلیسی چه تأثیری بر خواننده انگلیسی بر جای میگذارد، آنگاه از کلماتی در زبان فارسی استفاده کرد که موجد تأثیری مشابه شود. خزاعی فر معتقد بود که ترجمه رضایی اگر نگوییم بیغلط، بسیار کمغلط است و بخصوص از عهده انتقال طنز و لحن و دیالوگها به نیکی برآمده است.
***
رضا رضایی حالا نه تنها در ترجمه ادبی صاحب مکانی درخور و کارنامهای درخشان است، بلکه در حیطه نظریه هم مترجمی است با کارنامه شایسته. اواخر تابستان امسال بود که کتاب مشهور لوکاچ «جان و صورت» را با ترجمه او بدست گرفتم و با ناباوری خواندم. گمان نمیکردم لوکاچ چنین بنویسد! پیش از این بخشی از آنرا با ترجمه مراد فرهادپور خوانده بودم و به ترجمه انگلیسی آنا بوستاک هم نگاهی انداخته بودم، اما «متن رضایی» چیز دیگری بود. در همان زمان بود که کتابی را که میخواستم ترجمه کنم کنار گذاشتم. سخت مأیوس شده بودم. باید سطحام را بالاتر میبردم و به استانداردی در نثر نظریه میرسیدم که رضا رضایی تعیین کرده بود.
***
رضایی شطرنج باز قهاری بوده و هست. زمانی کتابهای آسیموف را ترجمه کرده بود. ترجمههایی که هنوز هم قابل دفاع به نظر میرسند. یک دهه قبل عضو شورای سردبیری حیات نو بود و امروز مترجمی است بزرگ. این بزرگی را در منش و لحن سخن گفتناش هم میتوان دید. کسی که سه سال گذشته را با ترجمه بیش از سه هزار صفحه از جین آستین و آیزایا برلین گذرانده باشد نباید چندان از پشت میزش تکان خورده باشد. این البته به معنی تأیید اسطوره مزخرف قدیمی نیست که: «اینا پول و پله دارن که میشینن سر اینجور کارها، وضعشون توپه رفیق، غم نون ندارن، نفسشون از جای گرم درمیآد...». دیروز رضایی صحت اسطورهای دیگر را هم باطل کرد: «اینا عاشقن، اگه بدونین عشق چیه...»
او خودش بود، که تئوری مشخصی داشت و عمرش را بر سر به عمل درآوردنش قمار کرده بود تا دیگرانی صرفاً با خواندن آنچه او ترجمه کرده خوش باشند و لذت ببرند. میتوانستی خستگی را از پس کلمات و خود دارش که با دقت انتخاب میکرد تشخیص دهی و پس از مدتها به خستگیای بر بخوری که معطوف کاری ارزشمند شده و سربلند برآمده است.
به احترام و سپاس از او.
+ نوشته شده توسط س. در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت
2:18 |