تبليغاتX
تنهایی یک دونده استقامت
 

در این ورطه تاریخی که هرچه نشانی از شارلاتانیسم و هوچی‌گری نداشته باشد بی لحظه‌ای تردید مهر بلاهت می‌خورد، در روزگاری که گوریل‌های غارنشین با گرفتن ژست فرهیختگی در پی امالۀ وقاحت خود به چارچوب عقیم هنر و ادبیات‌اند، خواندن چیزی که واقعاً ارزش خواندن داشته باشد رخدادی است تروماتیک.

بخصوص در این فضای عفن‌ای که هرکسی با تمام توان می‌کوشد خود را میان «اهل قلم» بتپاند و کثرت عناوینی چون "آیت الله دکتر فلانی" و "مهندس استاد بهمانی" به حدی رسیده که در صنف بساز و بفروش‌ها و بنگاهی‌ها و فواحش و عمله اکره‌ها هم دست بالا را دارند.

دیگر نیازی به شگفتی نیست وقتی اعلام می‌شود که سرانۀ مطالعۀ سالانۀ هر هموطن غیور و دلاور از یک وعده "دفع" حاجت شفاهی او بیشتر نیست، که حتی قبایل نیمه وحشی ساکن در آنگولا یا چاد آمار بهتری دارند - بی‌آنکه ادعایی داشته باشند – و تازه آن دسته از هموطنان شریف هم که بیش از معدل زمانی آن یک وعده کذایی به "کار فرهنگی" مشغول‌اند هم بیشتر دوست دارند چیزی بخوانند که تصورات مقدسشان در باب مسائل "مهم" را نه تنها زیر سئوال نبرد بلکه تأیید کند. تازه در اینصورت است که غرق در شعف زمانی را که به جای آفتابه کتاب به دست گرفته‌اند واجد ارزش "روحانی و معنوی" می‌شمارند و می‌گویند: " با این کتاب (یا فیلم یا هر آشغال دیگر) زندگی «کردیم»."

اینجاست که نفی هر آنچه "دم دستی" است، هر آنچه "مُد" است، هر آنچه با مختصات ذهن انسان نوئاندرتال ِ - فعلاً ساکن در ایران- قابل فهم است، حقیقتی ویژه می‌یابد.

 

 

+ نوشته شده توسط س. در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 15:56 |
 

 

چهرۀ مترجم

 

 

دیروز در شهر کتاب نشستی با عنوان «دنیای جین آستین» و با حضور رضا رضایی مترجم آثار او برگزار شد. پس از مدتها تحریم این گونه نشست‌ها (که از لحاظ مبادی نظری و نتایج عملی بی شباهت به تحریم انتخابات نزد قشر فرهیخته‌ای از مردم ایران نبود) رفتم و حضور داشتم.

***

بیش از همه می‌خواستم احترامی گذاشته باشم به رضا رضایی، که اگرچه نمی‌شناسم‌اش اما با آثارش آشنا هستم و بیشتر آنها را خوانده‌ام و لذت برده‌ام. تک عکسی و مصاحبه‌ای از او را پیش از این دیده بودم اما می‌خواستم بیشتر بدانم (به هر حال کنجکاوی درباره مترجمان در من بیشتر از کنجکاوی درباره دخترها به عمل می‌انجامد). به حق مأیوس هم نشدم.

به گمان من، او در کنار کاوه میرعباسی، فرزانه طاهری، حسن مرتضوی و چند تن دیگر از بهترین‌های نسل دوم مترجمان معاصرند که «استاندارد» ترجمه می‌کنند. شاید از نثر و لحن دریابندری و حبیبی، یا فخامت و دقت نجفی و یونسی در کار آنها کمتر اثری بیابیم اما نباید فراموش کرد که این مقتضای زمانه است. رضایی دیروز (و بار دیگر) تأکید کرد که به هنگام ترجمه به مخاطبی مشخص فکر می‌کرده و این دغدغه را داشته که «او» زبان ترجمه را بفهمد و کتاب را «بخواند». اظهاراتی که اعتراض یک مترجم شناخته شده و محافظه‌کار قدیمی را در پی داشت.

***

بی شک کار رضا رضایی بی‌همتاست. سابقه نداشته مترجمی به تنهایی به نویسنده‌ای در حدود عظمت و اعتبار آستین بیاویزد و تمام آثار او را ترجمه کند (رضایی گفت که ترجمه آخرین رمان اواخر امسال به پایان می‌رسد.) این حد از حوصله برای من اعجاب‌آور است، بویژه آنکه دو رمان آخر آستین گمنام‌تر از آن هستند که به ترجمه بیرزند و در دنیای انگلیسی زبان هم از چندان شهرتی برخوردار نیستند. این «به پایان آوردن ِ» رضایی احترامی مضاعف می‌طلبد.

***

جین آستین یکی از نوابغ داستان‌نویسی و جزء چند غول کلاسیکی است که هنوز در شمارگان بالا خوانده می‌شود و درباره‌اش بحث می‌شود و فیلم و سریال و نمایش از آثارش تهیه می‌کنند. به بیان دیگر او هم نزد خواننده عامی محبوب است و هم نزد محقق و روشنفکر. اما از این اعتبار در کشور ما (طبیعتاً) خبری نیست. آستین برای خواننده عامی ایرانی زیادی سنگین است و برای روشنفکر و خواننده جدی ما زیادی سبک. اما واقعاً چرا؟ ایراد از آستین است یا طاعون فرهنگی غریبی که به جان ما افتاده؟  

همه می‌دانیم که «کتاب خواندن» از عادت‌های طبقه متوسط ایرانی نیست. (طبقه‌ای که بزرگترین مخاطب ادبیات در جهان است.) به عبارتی ژست «کتاب خواندن» برسازنده هویت کارمند و معلم و دانشجو و خرده بازاری نیست. بی آنکه سال تا سال کتابی ورق بزند اموراتش می‌گذرد و هیچگونه خلأ یا احساس نیازی پیدا نمی‌شود.

خواننده جدی و روشنفکر ما هم پیش از آنکه نطفه ببندد، آخر و عاقبتش معلوم است و حتی خط سیرش مشخص. او (بی حرف پیش) سراغ بوف کور می‌رود. کامو، کافکا و سارتر در پله بعد منتظرند. گریزی به مارکز و کوندرا هم البته جزء ابزار کار است. بعد گشتی در حال و هوای «خویشتن خویش» و «عرفون ایروونی» و دیگر از همه چیز بی‌نیاز. در این مقطع گوهینامه استادی به ثبت رسیده و مراتب طی شده و دیگر خواندن را باید کنار گذاشت، چرا که استغناء بحمدالله حاصل آمده است. پس از این باید نوشت. ژست «نوشتن» اینگونه برسازنده هویت خواننده فرهیخته ما می‌شود.

نتیجه هر دو رویکرد تا حدودی مشخص است. ما امروز بیش از آنکه خواننده آثار ادبی داشته باشیم، داستان‌نویس جوان، شاعر باآینده، رمان‌نویس پست‌مدرن، غزلسرای سورئال، نمایشنامه‌نویس آبزورد و... داریم. این نسل (که من اصلاً به حضور آنها بدبین نیستم) سالانه تعداد زیادی رمان و داستان و شعر و نمایشنامه تولید می‌کنند، که اگر ننویسند و چاپ نکنند هم به جایی بر نمی‌خورد.

رضا سیدحسینی جایی گفته که آخرین چاپ «سرخ و سیاه» استندال (با ترجمه خوب مرحوم عبدالله توکل) در تیراژ دو هزار نسخه چهار سال است که روی دست ناشر باد کرده و نسخه‌هایش فروش نرفته. گلایه به‌جایی است، آن هم وقتی ببینیم که در همین مدت دو هزار داستان‌نویس جدید و جوان و نوجوان سبز شده‌اند که یا اسم استندال را نشنیده‌اند، یا معتقدند که اگر سرخ و سیاه را نخوانند چیزی از دست نداده‌اند.

اما جین آستین. تنها می‌توان امیدوار بود که خواننده عامی آستینی بالا بزند.

***

دیروز دکتر خزاعی فر هم حرف‌هایی درباره ترجمه زد. از جمله در این باره که ترجمه آفرینشی به زبان تازه است و باید دید کلمات در زبان انگلیسی چه تأثیری بر خواننده انگلیسی بر جای می‌گذارد، آنگاه از کلماتی در زبان فارسی استفاده کرد که موجد تأثیری مشابه شود. خزاعی فر معتقد بود که ترجمه رضایی اگر نگوییم بی‌غلط، بسیار کم‌غلط است و بخصوص از عهده انتقال طنز و لحن و دیالوگ‌ها به نیکی برآمده است.

***

رضا رضایی حالا نه تنها در ترجمه ادبی صاحب مکانی درخور و کارنامه‌ای درخشان است، بلکه در حیطه نظریه هم مترجمی است با کارنامه شایسته. اواخر تابستان امسال بود که کتاب مشهور لوکاچ «جان و صورت» را با ترجمه او بدست گرفتم و با ناباوری خواندم. گمان نمی‌کردم لوکاچ چنین بنویسد! پیش از این بخشی از آنرا با ترجمه مراد فرهادپور خوانده بودم و به ترجمه انگلیسی آنا بوستاک هم نگاهی انداخته بودم، اما «متن رضایی» چیز دیگری بود. در همان زمان بود که کتابی را که می‌خواستم ترجمه کنم کنار گذاشتم. سخت مأیوس شده بودم. باید سطح‌ام را بالاتر می‌بردم و به استانداردی در نثر نظریه می‌رسیدم که رضا رضایی تعیین کرده بود.

***

رضایی شطرنج باز قهاری بوده و هست. زمانی کتابهای آسیموف را ترجمه کرده بود. ترجمه‌هایی که هنوز هم قابل دفاع به نظر می‌رسند. یک دهه قبل عضو شورای سردبیری حیات نو بود و امروز مترجمی است بزرگ. این بزرگی را در منش و لحن سخن گفتن‌اش هم می‌توان دید. کسی که سه سال گذشته را با ترجمه بیش از سه هزار صفحه از جین آستین و آیزایا برلین گذرانده باشد نباید چندان از پشت میزش تکان خورده باشد. این البته به معنی تأیید اسطوره مزخرف قدیمی نیست که: «اینا پول و پله دارن که می‌شینن سر اینجور کارها، وضعشون توپه رفیق، غم نون ندارن، نفسشون از جای گرم درمی‌آد...». دیروز رضایی صحت اسطوره‌ای دیگر را هم باطل کرد: «اینا عاشقن، اگه بدونین عشق چیه...»

او خودش بود، که تئوری مشخصی داشت و عمرش را بر سر به عمل درآوردنش قمار کرده بود تا دیگرانی صرفاً با خواندن آنچه او ترجمه کرده خوش باشند و لذت ببرند. می‌توانستی خستگی را از پس کلمات و خود دارش که با دقت انتخاب می‌کرد تشخیص دهی و پس از مدتها به خستگی‌ای بر بخوری که معطوف کاری ارزشمند شده و سربلند برآمده است.

به احترام و سپاس از او.

 

+ نوشته شده توسط س. در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 2:18 |

 

... و لوئیس بونوئل

 

 

فدریکو به خاطر این کشته شد که شاعر بود. در آن روزگار در جبهه مقابل ما فریاد سر داده بودند: «مرگ بر احساس»... هنوز هم این اندیشه آزارم می‌دهد.

 

[آندره برتون به من می‌گفت:] «فیلسوفی که حرفش را نفهمم رجاله‌ای بیش نیست.» کاملاً با او هم‌عقیده‌ام، هر چند گاهی در فهمیدن خود برتون هم دچار مشکل می‌شوم.

 

روز بعد فریتس لانگ از من دعوت کرد که به دیدارش بروم... حالا من هفتاد و دو ساله شده بودم و لانگ هشتاد را پشت سر گذاشته بود. برای اولین بار همدیگر را می‌دیدم. پیش از ترک او - بر خلاف عادت دیرین‌ام - از او خواستم که عکسی به من تقدیم کند. با شگفتی عکسی برای من آورد و امضا کرد...

--- از متن کتاب

 

کتاب‌ای که فقط یک‌بار، پانزده سال پیش، با عنوان «با آخرین نفس‌هایم» (و عنوان فرعی «خاطرات بونوئل») چاپ شده بود، و در همه این سالها ممنوع بود، به صورت تدریجی در «رادیو زمانه» منتشر می‌شود. خبر خوشحال‌کننده‌ای است، برای من یا امثال من که این کتاب را نداریم، اما عاشق‌اش هستیم.

بونوئل بزرگ در آخرین ماه‌های زندگی‌اش همراه با ژان کلود کاریه سرگرم نوشتن خاطرات هشتاد ساله‌اش می‌شود تا کتابی خلق کند که نه فقط به آنها که همه فیلم‌هایش را دیده‌اند یا در فضای اروپای قاره‌ای در قرن بیستم نفس کشیده‌اند، بلکه برای من ایرانی پرت از همه‌جا هم جذاب و شورانگیز است.

استاد در این کتاب آنچنان مرزهای وقاحت و اخلاق، هنر و آشغال و احساست‌گری و تفرعن را خلط می‌کند که همه‌مان انگشت به دهن می‌مانیم از تجربه تازه‌ای که با خواندنش کسب کرده‌ایم. درست مثل تجربه دیدن سگ آندلسی، عصر طلایی، ملک‌الموت، زیبای روز، تریستانا و...

نثر شیوای علی امینی نجفی (مترجم‌ای دقیق و خوش‌سلیقه) که پیش از این کتاب‌هایی از هاول و درباره پازولینی و برشت از او دیده بودیم، نیاز به هیچ تمجیدی ندارد. ویراستار کتاب هم مرحوم محمدجعفر پوینده است – یادش گرامی.

 

                                              بخش اول خاطرات بونوئل

 

+ نوشته شده توسط س. در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 2:47 |
 

That’s final way for being together

 

نمی‌دانم بعدها به این مزخرفاتی که این روزها سر هم می‌کنیم می‌خندیم یا فقط خطوط چهرمان در هم می‌رود یا تصمیم می‌گیریم از بین ببریمشان – انگار که اصلاً وجود نداشته‌اند- یعنی همان کاری که امروز مجبوریم با گذشته بکنیم.

همیشه این‌طور بازی‌ها را دوست داشته‌ام. تا آنجا که به یاد دارم هیجان‌انگیزترین‌اش بازی ِ «بهترین ده فیلم عمر ما» بود که زمانی مجله فیلم ترتیب می‌داد – که اگر خودشان یادشان باشد سال آینده باید سومین دوره‌اش، پس از بیست سال، برگزار شود- آن شماره جلد بنفش مجله فیلم را یادم نمی‌رود؛ شماره 233، نوروز 1378. با یک سالی تأخیر از کهنه‌فروشی به 50 تومن خریدمش و پانصد روزی کنارم بود- هنوز هم گاهی برش می‌دارم و ورقی می‌زنم و فقط وقتی بی‌خیال می‌شوم که می‌بینم چند ساعتی گذشته و من نفهمیده‌ام.

یک نظرسنجی شیک و دقیق در آن شماره هست که تعدادی منتقد ایرانی بهترین فیلم‌های عمرشان را ردیف کرده‌اند. گاهی یادداشتی هم نوشته‌اند و گاهی نفس انتخاب را زیر سؤال برده‌اند. از پیرمردهایی مثل دکتر کاووسی و پرویز دوایی، تا جوانترها؛ در برابر این بازی/ وسوسه نمی‌توان مقاومت چندانی کرد. هر چه باشد در این دنیای شوخ و شنگ و باحال که کسی محل سگ به آدم نمی‌گذارد، در نهایت خودمان باید برای خودمان بازی جور کنیم تا خودشیفتگی هر دم فزاینده‌مان ارضاء شود.

بر این روال، «من»ای که اشکهای تلخ و ماسیده‌ام را با آستین‌های نخ‌نما پاک می‌کنم و از دور ضجه می‌زنم: «من هم بازی»، فرق زیادی با بازیگرانی ندارم که با حرارت مشغولند و البته با حرارتی بیشتر چهارچشمی اطراف را می‌پایند؛ به هر حال این بازی بدون تماشاگر مطلقاً بی‌معناست. همان‌طورکه «استریپ‌تیز یک نفره» بیش از یکی دو بار – آن هم در حضور شخص شخیص آینه- مزه نمی‌دهد. و البته طفره رفتن و به تمسخر گرفتن بازی هم نوع دیگری از جلوه فروشی است و نشانۀ این‌که «بچۀ خودشیفته» در تغییری «گرگور سامسا»یی به «پیرمرد خودشیفته» و جاسنگین تبدیل شده که از عمر حقیقی‌اش چیز زیادی باقی نیست. پس چه باید کرد؟ از من می‌پرسید، تمام این تناقضات را به خاطر بسپارید و مثل یک بچه معصوم – و ایضاً تخس – بپرید وسط بازی... «کی به کی‌یه؟»!

***

راستش با آن کشیش «ورکور»ی ِ ضدخاطرات هم عقیده‌ام که «آدم بزرگ وجود ندارد...» پس تأثیرگذاری آدمها منتفی است. آدمها جدا از ژست‌هایی که می‌گیرند – وطن‌پرستی، نوع‌دوستی، گذشت، عشق و... – همه درنهایت آدمند. فقط همین. ولی باور دارم که آنچه این آدمیان می‌توانند پدید آورند، قابلیت تأثیرگذاری، و حتی جاودانه شدن را دارد.

در این سالها آنقدر فیلم و کتاب و موسیقی و نمایش و مقاله و روزنامه دور و بر خودم پخش و پلا کرده‌ام که فکرهای بی‌اهمیتی مثل «یه زندگی نرمال و آبرومند» به مخیله‌ام هم نرسد. پس به نوعی زندگی‌ام شبیه آشغال جمع‌کن‌هایی است که دیگران از روی ترحم و تکبر نگاهشان می‌کنند – یا نمی‌کنند. اما با منطق آدورنو که «حقیقت را می‌توان تنها در میان ویرانه‌ها یافت» آنقدرها هم پرت نبوده‌ام و بی‌راه نرفته‌ام. مشکل اینجاست که حضرات «نرمال» چیزی بیشتر از چهار عمل اصلی - آن هم اغلب + - درک نمی‌کنند. آن‌ها با پدیده‌ای مثل انتگرال یا لگاریتم آشنا نیستند که درک کنند من صیاد «دُر»ام نه دَریوزه. اما چون تعداد این نئاندرتال‌ها بویژه در مملکت ما ∞ است، اغلب ناچار می‌شوم که هویت واقعی خودم را آشکار نکنم. با این مقدمه گفتن از تعلیق سیاهِ «شاهین مالت»، یا منطق هزارو یک شب‌ای «اشتیلر» چه فایده‌ای دارد؟ در مملکت‌ای که تو باید برای توجیح عمل سادۀ کتاب خواندن ساعت‌ها بحث کنی تا احمق حسابت نکنند، در نهایت ترجیح می دهی نقش احمق را بازی کنی و دم نزنی.

و راستی کدام تأثیرگذاری وقتی همه‌جا پر شده از خوراک مغذی ِ ساختِ دامپروری هالیوود و بیل گیتس و شرکا؟ البته آن طرف بام هم خبر چندانی نیست. زباله‌های روشنفکری مد روز (از کوئنتین تارانتینو و عباس کیارستمی تا آلن بدیو) و پست‌مدرنیست‌های وقیح و لاقید، آنقدر جا را برای هر چیز کوچک و اصیل و انسانی تنگ کرده‌اند که مثل تراویس بیکل مجبوری فقط آرزو کنی: «یه بارونی بیاد که تمام این کثافتو رو بشوره و ببره تو فاضلاب»، هر چند می‌دانی که از دست هیچ بارانی کاری ساخته نیست. پس من می‌مانم و همان تک صفحه‌ها، تک‌سکانس‌ها، چند خاطره محو و چند ملودی هنوز فراموش نشده. با همین‌هاست که هنوز میان مخروبه‌ها زنده‌ام. بین‌شان هم انتخاب ممکن نیست. من برای زندگی کردن، برای ادامه دادن، به همه این‌ها نیاز دارم، و این آخرین راهی است که سراغ دارم تا با چند دوست نازنین همچنان در کنار هم بمانیم...

***

لازم می‌بینم درباره یکی از اشاره‌های هادی توضیح بدهم؛ توجه به مترجم و انتخاب گزیده‌ای از کتاب‌ها جدا از اینکه می‌تواند حمل بر نوعی سلیقۀ مالیخولیایی باشد - «سلیقه»، همان دارایی حقیر هر احمق طبقه متوسطی- ریشه‌های اقتصادی هم دارد. از امانت گرفتن کتاب همیشه متنفر بوده‌ام – شاید چون کتابخانۀ ما از آن کتابدارهای فرشته‌پیکر و مه‌سیما نداشت – در نتیجه باید کتابها را می‌خریدم. اما با پولی که داشتم جای آزمایش و خطا نبود؛ تو محکوم بودی که بهترین‌ها را بخری- هنوز هم در کتابخانه‌ام هیچ کتاب «پرت»ای پیدا نمی‌شود. ولی خب که چی؟!

 

 

+ نوشته شده توسط س. در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 1:48 |
 

این وبلاگ از دید من تمام شده است. یکسال ادامه یافت و می بینم سنگین‌ترام اگر همینجا تمام اش کنم.

در فرصتی که دست داد بعضی از مطالب قبلی ام را دوباره خواندم: بی تعارف چرند بودند. جز مطالبی که از دیگران نقل کرده ام، هر چه در این وبلاگ آمده مزخرف محض است. دیدم حالا که دیگر در هیچ موردی توهمی نمانده بهتر است داس را خودم به دست بگیرم تا...

اما چیزی که به فکرم انداخت تمام اش کنم، چند سطری بود که دوستی در وبلاگش نوشته بود. از این بابت از او سپاسگذارم.

از هادی، مهدی، فرید، امین، بهزاد و دوست نادیده ام رضا، نویسنده وبلاگ برزخ عمیقاً سپاسگذارم. پس از این هم نوشته های فوق العاده شان را دنبال خواهم کرد. هفته پیش مطلع شدم دوستم سعید هم وبلاگنویس شده. سری زدم و لذت بردم. اطمینان به حضور او بی شک خداحافظی را برای من آسان تر خواهد کرد.  

 

+ نوشته شده توسط س. در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 18:4 |